آیا باور به نیروهای فرازمینی که پیشینهی آن به ماقبل تاریخ بازمیگردد به یک ویژگی موروثی در انسان بدل شده است؟ آیا توسل به نیرویی ماورای طبیعی ناشی از احساس ضعف و ناتوانی انسان در برابر طبیعت و بیعدالتی اجتماعی نیست؟
روحانیان هندو در کرانه رود گنگ
در میانهی دورهی پارینه سنگی، یعنی حدود ۱۲۰ هزار سال پیش "انسان هوشمند" یا Homo sapiens و "انسان نئاندرتال" کنشی از خود نشان دادند که تا آن زمان در سیارهی ما بیسابقه بود. آنها مردگان خود را با برگزاری آیینی خاص به خاک سپردند. کاوشهای باستانشناختی نشانمیدهند که این خاکسپاریها به تدریج فزونی گرفت و آیین آن پیچیدهتر شد، به طوری که امروز در همهی فرهنگها مشایعت مردگان در چارچوب یک آیین، به امری طبیعی بدل شده است.
حتا دینگریزان نیز مردگان خود را طی آیینی ویژه به آن دنیا میفرستند؛ به دنیایی که رمز و راز آن بر زندگان عیان نیست. و اگر هم به دنیایی دیگر باور نداشته باشند، در این دنیا، قدرت و قداستی برین به آنها نسبت میدهند و راز ناکامیهای خود را در آن میجویند. همچنان که لنین و مائو و آتاترک به کیشهای دینی بدل شدند و پیروان آنها مدتها با ابدی ساختن تصویرها و سخنان گزیدهی آنها، این شخصیتهای تاریخی را از ساحت هر نوع انتقاد خارج کردند و در آرامگاههایی پرشکوه به آنها قداست بخشیدند.
با تفکیک جسم از جان (یا روح)، انسان مرگ را معطوف به جسم دانست ولی روح را به دنیایی دیگر فرستاد؛ دنیایی که رازناکی آن تا امروز ذهن انسان را به خود مشغول داشته است. به عبارت دیگر، انسان حیات اولی را فانی و اینجهانی پنداشت و دومی را ابدی و آنجهانی. پنداشت انسان به وجود قدرت و نیرویی فراسوی انسانی، که همچون خالقی مطلق بر حیات و توان محدود انسانی غالب است، به این وجود رازناک سرشتی قدسی بخشیده است.
آلبرت اینشتاین در سال ۱۹۳۲ در متنی کوتاه با عنوان "مبانی اعتقادی من" مینویسد: «زیباترین و ژرفترین تجربهای که انسان میتواند داشته باشد، حس رازناکی است. همین حس، بنیان دین و کوششهای ژرفناک انسان در هنر و علم را میسازد.» اینشتاین با عزیمت از این دیدگاه خود را یک فرد "دینی" یا "مذهبی" خواند.
این حس رازناک را میتوان یک "انس دینی" یا "دینسرشتی" (Religiosity) نام نهاد که دهههاست روانشناسان، فیلسوفها، کارشناسان ساختار مغز و زیستشناسان فرایند تحول و تطور تدریجی (که به اشتباه آن را "تکامل" مینامند) نسبت به ماهیت آن کنجکاو شدهاند. تلاش برای گشودن راز "دینسرشتی" نزد انسان، این کارشناسان را به نتایج و فرضیههای گوناگون و جدیدی رسانده است. پرسش اصلی متوجه بنیانهای زیستشناختی این حس "دینسرشت" نزد انسان است.
اگر فرض گیریم، تمام آنچه که انسان درک میکند، فکر میکند، حس میکند، طرح میریزد و هر چه که بدان عمل میکند، حاصل فرآیندهایی در سیستم مغزی انسان است، بنابراین، باید این فرایند شامل تجربه و ایمان و کنش دینی نیز بشود. از سوی دیگر، انسان به عنوان موجودی فرهنگی، همواره کوشیده طبیعت را به منظور حفظ بقا و رشد خود تغییر دهد. بنابراین "دینسرشتی" به عنوان یک پدیدهی جانبی را نیز شاید بتوان یکی از ویژگیهای انسان به منظور انطباق خود با محیط اجتماعی دانست. بر این اساس بسیاری معتقدند، حتا اگر ثابت شود که هر آنچه ماورای طبیعی است، تخیلی بیش نیست، در آنجا هم ایمان و اعتقاد میتواند مفید واقع گردد.
دین و دینسرشتی از نگاه داروین
چارلز داروین در سال ۱۸۷۱ در کتاب "منشاء انسان" از این رهیافت عزیمت میکرد که دین در فرایند تحول و تطور زیستشناختی انسان شکل گرفته است. وی دین را اعتقاد به «نیروهای نامرئی و روحی» و ایمان به وجود یک خدای قادر مطلق میدانست.
از نظر داروین، «حس تسلیم دینی، حسی است به شدت پیچیده و آمیزشی است از عشق، بندگی محض در برابر چیزی پرابهت و رازناک، حس شدید وابستگی، ترس، احترام، سپاس، امید به آینده و شاید برخی دیگر عنصرها». وی «شکلهایی از خرافات» مانند قربانی کردن انسان و سحر و جادو را با «غریزههای تصادفی یا گاه به خطارفتهی حیوانات پستتر» مقایسه میکند و دین را عاملی برای حفظ بقای گروه و تحکیم اعتماد به نفس میبیند.
دیدگاههای داروین همچنان تازگی خود را حفظ کردهاند. امروز با برآمد و قیام دینهای سنتی علیه پدیدهها و فرایندهای دوران جدید، موضوع "دینسرشتی" توجه علوم مختلف را به خود جلب کرده است.
فرهنگ موروثی
برخی نظریهپردازان زیستشناسی معتقدند که «فرهنگ» نیز همانند حوزهی زیستی ویژگیهای موروثی دارد. این انتقال از طریق روایی صورت میگیرد و آموزشی است تقلیدی که راه به حافظهی فرهنگی انسان میگشاید: نخست به شکل هنر (مانند نقوش بر دیوارهی غارها، خطوط کندهکاری بر روی استخوان و عاج) و سپس انتقال متن و روایتها، و انتقال امروزین آن از طریق دستگاههای صوتی و فیلم و ابزار دیجیتال.
ریچارد داوکینز، نظریهپرداز زیستشناس به این شناخت رسیده که انتقال فرهنگی بیشباهت به انتقال ژنتیک نیست، به طوری که گونههای مشخص یک پدیده به شکلهای مختلف تکثیر شده و خود را تغییر میدهند. این امر فرایندی است خودساز و خودکار که نه عمدی در آن است، نه برنامهریزیشده و نه اینکه قابل پیشبینی و هدایت است.
از نظر داوکینز «زبان» یکی از این موردهاست که آهنگ، معنا، گسترش، ظهور و زوال واژهها از جمله فعل و انفعالاتی است که در طول تاریخ به طور خودانگیخته در آن صورت میگیرد. مسئله ضرورتا بر سر "کاملتر شدن" هم نیست. برای مثال، زبان ایتالیایی بهتر و کاملتر از زبان لاتین نیست.
داوکینز این گونه عنصرهای فرهنگی را که با ابزار غیرژنتیک انتقال مییابند، "مِم" (Meme) نام گذارده است که "واحد تقلید" هستند. از نمونههای دیگر این "واحد تقلید" میتوان نام برد از مدهای لباس، عادتهای تغذیه، نظریههای فلسفی، تاریخ، ارزشها، فنآوری و ملودیهای موسیقی. دینباوری و دینسرشتی نیز یکی از این "مم"هاست. داوکینز مجموعهی "مِم"ها را فرهنگ میداند.
رهیافتهای علمی برای توضیح خصلت دینسرشت انسان
از جایگاه پژوهشهای علمی به نظر میآید، یافتن یک تعریف مشخص برای دین و دینسرشتی امری دشوار باشد. علم جمعیتشناسی که پویایی زمانی و مکانی جمعیتهای انسانی را برمیرسد، از خانواده گرفته تا گروههای اجتماعی و ملتها، زاد و ولد و سن و مرگ و میر و مهاجرت انسانهای را نیز زیر نظر دارد.
جمعیتشناسان در پی علتهای دگرگونیهای جمعیتی هستند. مشاهده شده که طی دهههای گذشته نقش دین در جامعه به عامل پراهمیتی بدل شده است، به طوری که انسانهای دینی به طور متوسط فرزندان بیشتری دارند تا افراد کمتر دینی. این پدیده را نباید امری ساده انگاشت و به توضیح نیاز دارد. مثلا این پرسش مطرح است که آیا این امر پدیدهای زیست-فرهنگی است که در کنار فرایند تحول و تطور انسانی عمل میکند؟ آیا این امر بیانگر رابطه متقابل طبیعت و فرهنگ به منظور حفظ بقای انسان نیست؟
از نظر کارشناسان، در صورتی که مورد بالا صدق کند، آنگاه باید مبنای ژنتیک برای دینسرشتی قائل شد. بررسی خصوصیات دوقلوها این احتمال را تقویت میکنند و نشان میدهند که دینسرشتی همانند بسیاری ویژگیهای شخصیتی دستکم بخشهایی از آن موروثی هستند. به همین دلیل برخی دانشمندان علم ژنتیک به دنبال "ژن خدا" میگردند. آنها نه تنها از سوی حوزه علم بلکه از حوزه دین نیز مورد انتقاد سخت قرار گرفتهاند. این پژوهشگران "رفتار ژنتیکی انسان" میگویند که منظور آنها از "ژن خدا"، آن رفتار دینسرشت انسان است که خصلت موروثی پیدا کرده است.
روانشناسان شناختی و زیستشناسان تحول و تطور میکوشند در همکاری با یکدیگر «ساختمان» ذهن انسان را بهتر درک کنند تا ترسیم دقیقتری از خودویژگیهای تصورات مذهبی داشته باشند.
پژوهشگران ساختار مغز نیز در این میان دینسرشتی انسان را زیر نظر گرفتهاند. آنها به ویژه در پی یافتن آن میدانهای مغزی هستند که به هنگام تجربههای دینی فعال میشوند. میپرسند آیا زیر پوستهی جمجمه واحدی ویژه برای خدا یا آنتنهایی برای ارتباط با یک ماهیت فراطبیعی وجود دارد؟ یا اینکه همهی اینها تصوراتی است واهی؟
در پژوهشهای حوزهی زیستشناسی تحول و تطور مربوط به دینسرشتی، مسئله بر سر کذب یا صادق بودن بیان یا ایمان دینهای مشخص نیست. در صورتی که این ایمان امری متافیزیکی باشد، خواهی نخواهی نمیتوان آن را با ابزار علوم تجربی آزمود، ولی میتوان آن را با نگرش فلسفی مورد پرسش قرار داد. از این رو، در صورتی که دینسرشتی اعتقاداتی سوبژکتیو و مربوط به حیات فردی باشند، میتوان آنها را ذیل «نظر شخصی» جای داد. حتا اگر دینسرشتی وارد حوزه اجتماعی شود نیز میتوان همانند ذائقه یک فرد، دربارهاش اختلاف نظر داشت.
روی جلد کتاب: خدا، ژن و مغز
بنابراین در پژوهشهای علوم تجربی پیرامون دینسرشتی، این مسئله چندان اهمیت ندارد که خدا را یک توهم بدانیم، یا انسان را یک «حیوان خداپرست پستاندار»، چنانکه اولریش لوکه، استاد الهیات کاتولیک دانشگاه آخن بیان میکند.
کتاب "خدا، ژن و مغز" که اخیرا در آلمان انتشار یافته، به پرسش از پی چیستی خصلت دینسرشت انسان پرداخته است. نویسندگان معتقدند که دینها در تمامی جوامع انسانی از دیرباز حضور داشتهاند و هنوز دارند. به همین دلیل این احتمال میرود که دینسرشتی یک خصلت جهانی انسانی باشد؛ و اگر چنین است، بنابراین نمیتوان آن را یک پدیدهی صرفا فرهنگی تلقی کرد. یافتن چارچوبهای تحول زیستی، ژنتیکی و ساختار عصبی این ویژگی انسان، به چالشی بزرگ بدل شده است. از این رو، این کتاب که نظریههای گوناگون در این زمینه را بررسیده، از جذابیت خاصی برخوردار است.
داود خدابخش
تحریریه: شهرام احدی
مشخصات کتاب:
Rüdiger Vaas / Michael Blume: Gott, Gene und Gehirn. Warum Glaube nützt. Die Evolution der Religiosität. Stuttgart, S. Hirzel Verlag 2010.