بسیاری از فعالان سیاسی با آرمانهایی از انقلاب پشتیبانی کردند که بعدا لگدکوب واقعیت شدند. عدهای میگویند بسیار خوشبین بودهاند، عدهای خود را سادهنگر میدانند ، عدهای هم کمابیش با بدبینی به اوضاع مینگریستهاند.
شادی و آزادی، بهمن ۱۳۵۷
آمادگی محدود برای گذار به دمکراسی در سال ۵۷
مسعود فتحی از فعالان چپ در مورد تجربهی انقلاب چنین میگوید:
«۳۱ سال پیش در ۲۲ بهمن احساس غرور عجیبی داشتم و مثل همه کسانی که در مبارزات دوران حکومت پهلوی مشارکت داشتند، فکر میکردم آرزوهایم به ثمر نشسته است، دیکتاتوری رخت بر بسته است، دیگر بازگشت به عقب ممکن نیست. روحیه رمانتیک حاکم بر افکار و اندیشه های آن روز اجازه دقت کافی در حوادث را نمیداد.
من در آن بلبشوی اعدام برق آسای فرماندهان ارتش و حکومت سانسور بر رادیو و تلویزیون از همان فردای ۲۲ بهمن، هنوز فکر میکردم دری که به روی بهشت آزادی باز شده است، به قدرت مردم باز خواهد ماند و هنوز با آن سوی این قدرت که می توانست در قامت جمهوری اسلامی به یکی از سیاه ترین دوران تاریخ ایران منجر شود، فکر هم نمیکردم. تنها احساس من این بود که ما دوران رقابت سختی را در پیش خواهیم داشت و باید ابزار های لازم برای این کار را فراهم کنیم. به همین دلیل هم از همان فردای ۲۲ بهمن به دنبال راه انداختن یک روزنامه برای سازمان فدائیان خلق بودم. اما در عمل و با گذشت هر روز آشکارشد که رقابتی در کار نیست. همه چیز دال بر حذف بود. اول زنان بی حجاب، بعد فعالان جنبش های ملی و قومی و دست آخر تمامی کسانی که مثل حکومت فکر نمی کردند و دست آخر همه نیروهای سیاسی مخالف. »
مسعود فتحی در آستانه انقلاب بهمن از زندان آزاد شده بود. او جزو زندانیان وابسته به سازمان فدائیان خلق بود و بعد از ۲۲ بهمن برای این سازمان فعالیت شبانه روزی داشت.
او که اکنون عضو هیات سیاسی اجرائی اتحاد جمهوریخواهان ایران و نیزمدیر مسئول سایت خبری سایت "عصر نو" است می گوید:
پایان یک رژیم − سادهتر از آن چیزی که همگان فکرش را میکردند
«در حقیقت امروز که به گذشته بر می گردم تفاوت چندانی بین دگمهای چپ آن روز، با دگمهای سیاستمداران جمهوری اسلامی نمی بینم ، جز در این که دگم های ما به قرون اخیر و بعد از روشنگری و دگمهای آن ها به قرونی متاخرتر و ۱۴ قرن پیشتر تعلق داشت. اما آن چه مشترک بود، تحمیل این الگو ها بر واقعیت های جامعه بود. تخیلات ما در مورد سوسیالیسم علمی، امکان عملی شدن نیافت، ولی نتایج فاجعه بارعمل به طرح های حکومتگران در بنیان حکومت اسلامی در طول سی سال گذشته بر کسی پوشیده نیست.»
مسعود فتحی معتقد است که جامعه ایران در سال ۵۷ آمادگی محدودی برای گذار به دمکراسی داشت. یکی از بارزترین جلوه های آن بود که در عدم تحمل مخالف و به اصطلاح تجویز برخورد انقلابی و قاطع بروز میکرد. حذف دگراندیش و عدم تحمل مخالفت جلوه بارز آن در حکومت است.
«امروز دیگر بخش مهمی از فعالان سیاسی ایران و هم جامعه ما در پرتو مبارزات مدنی به یک نوع تعادل سیاسی رسیده اند و فرهنگ مدارا، گفت و گو و رقابت با مخالف جای طرد و حذف دیروز را گرفته است. چیزی که در بهمن ۵۷ کم تر کسی در بند تامین آن بود.
من به عنوان یک فعال سیاسی چپ هم در اندیشه های خودم و هم در کل چپ ایران دگرگونی های عمیقی را طی سی سال گذشته تجربه کرده ام و امروز اساسا درک کاملا متفاوتی نسبت به آن سال ها از اهداف سیاسی خودم دارم. و احترام به آزادی های فردی و اجتماعی و استقرار دمکراسی را اصل اول هر گامی به سوی عدالت اجتماعی می دانم.»
صبحی که سرود بهاران خجسته باد از رادیو پخش شد
مریم سطوت اولین روز پس از پیروزی انقلاب را چنین توصیف میکند:
«صبح روز انقلاب که سرود "بهاران خجسته باد" ازرادیو شنیده میشد، پنجره را بازکرده سینه را از هوای خنک بهمن ماه پرکرده با خود گفتم: از میان رفقایم من زنده ماندم و ایران بدون شاه را دیدم، حال میتوانی اسلحه را زمین بگذارم، به خانه بازگردم و خانواده را درآغوش گیرم. حال ایران جامعه ای خواهد داشت برای گفتگوی باز، با مجلسی انتخابی و فضایی آزاد و بدون تبعیض میان جنسیتها و ملیتها. سه سال بعد دوستانم اعدام شدند و خودم راهی دنیای غربت گشتم. بعد از سی سال از خود سؤال می کنم چرا تمام حرکات ما برای رسیدن به این جامعه انسانی با بن بست مواجه می شود؟»
مریم سطوت "پنجره" اش را از یک خانه مخفی باز کرده بود. او آنزمان چریک فدایی خلق بود.
امروز انسان برایم انسان است
«شور جوانی و آرزوی تغییر دنیا محرک اصلی برای شرکت در حرکتی بود که ادامه آن به شرکت در فعالیتهای مدرسه انجامید. دنیائی بهتر، دنیائی که در آن نشانی از فقر و نابرابری نباشد. آزادی آن هوائی بود که برای تنفسش حاضر به پرداخت هر بهائی بودم. حتی درافتادن با پدر و مادری که از ترس جان من ، می خواستند مانع شرکتم در اعتراضات خیابانی و فعالیتهای دانش آموزی ام شوند. من هم که هوادار فدائی بودم، مثل خیلی از همفکرهایم فکر می کردم بدیل دیکتاتوری ستمشاهی، دیکتاتوری پرولتاریا بعنوان بهترین نوع دمکراسی است. اردوگاههای کار اجباری را حق بورژواها می دانستم. فکر می کردم انسان نه بعنوان انسان، بلکه بر اساس تعلقات طبقاتی و سیاسی اش به انسان خوب و بد نقسیم می شد و به همان سیاق دارای حقوق متفاوت و نه حق برابر انسانی.»
این سخنان فرزانه عظیمی است که در سال ۵۷ دانش آموزی ۱۷ ساله بود. او که امروز یک پسر دانشگاهی دارد و خودش عضو هیأت رئیسه شورای هماهنگی اتحاد جمهوریخواهان ایران است با نگاه به پشت سر می گوید که پس از گذشت نزدیک به ۳۰ سال وقتی به آن سالها بازمیگردد می بیند که این نگاه چگونه راه حل های بهتر ممکن را غیرقابل تصور و درنتیجه غیرعملی کرده بود و زندگی یا سیاه یا سفید.
فرزانه عظیمی میگوید:
«امروز انسان برایم انسان است، حتی مرگ دشمنم را نیز نمی خواهم. انسانها را برای ابد به یک طبقه و قشر و نگاه سیاسی متعلق نمی دانم و می دانم که انسان نیز مانند زندگی می تواند مدام در حال تغییر باشد و هنر ما اینکه در راه تغییر مثبت خود و محیط پیرامون خود تلاش کنیم و بدانیم که راههای طولانی نیز با قدمهای کوچک پیموده می شوند و هر قدم کوچک اما مثبت، می تواند تاثیرگذار باشد، حتی اگر این تاثیر امروز و در لحظه برایمان ملموس نباشد.»