حسین یزدی در آلمان شرقی به اتهام "فعالیت علیه صلح" به حبس ابد محکوم شد و ۱۶ سال از عمرش را در زندان مخوف باوتسن به سر برد. یزدی در .گفتوگو با دویچه وله از فعالیتش علیه حزب توده میگوید و از پیامدهای شکست "بلوک شرق".
زندان باوتسن
دکتر حسین یزدی پس از اخذ دیپلم متوسطه در تهران، برای تحصیل به آلمان شرقی رفت. او که به خاطر نفوذ پدرش در حزب توده با سران این حزب در آلمان شرقی رابطه داشت، نزدیک به ۶ سال اسرار حزب توده را در اختیار ساواک میگذاشت. پس از افشا شدن فعالیتهای او علیه حزب توده، یزدی به حبس ابد محکوم شد، اما با تلاش حکومت سلطنتی، پس از ۱۶ سال حبس در زندان مخوف باوتسن آلمان شرقی، از زندان آزاد شد.
یزدی سپس به ایران رفت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی دوباره به آلمان بازگشت (آلمان غربی). او از آن زمان تا کنون به عنوان روزنامهنگار با روزنامهی BZ ، چاپ برلین، کار میکند.
حسین یزدی که از مادری آلمانی زاده شده، یکی از زندانیان سیاسی سرشناس آلمان شرقی است. کنراد هرمان، فیلمساز آلمانی، در سال ۱۹۹۴ فیلم مستندی از دوران زندان یزدی ساخت که محور اصلی آن، رابطهی دوستانه یزدی با یکی از زندانباناش است.
حسین یزدی
دویچه وله: وقتی که دیوار برلین فرو ریخت، شما چه حسی داشتید؟
حسین یزدی: با آن گذشتهی زندگیام میتوانید تصور کنید که احساسات ضد کمونیستی در رگ و خون آدم است و موقعی که میبیند، دیوار باز شد و اینها شکست خوردند، اینها دیگر نمیتوانند مردم را تا ابد، که واقعا فکر میکردند این وضعیت تا ابد خواهد ماند... مجبور شدند دیوار را باز بکنند، به خاطر این که مسکو شل داد، چیزی که دلایل خیلی مفصلی دارد و راجع به این موضوع میشود ساعتها صحبت کرد. ولی اگر خلاصه بکنم، برای من اصلا یک (رویداد) غیرمترقبهی سیاسی بود.
شما فکر میکنید آن حبس ابدی که به شما داده بودند یک انتقامجویی سیاسی بود، یا این که بر مبنای قوانین آنجا شما واقعا محکوم به حبس ابد شدید؟
قوانین که چه عرض کنم. ببینید این یک داستان طولانی دارد که من خیلی خلاصهاش میکنم.
آنوقتها، آنوقتها منظورم پنجاه شصت سال پیش است، حزب توده که در ایران ممنوع شده بود، مقر فعالیتاش را به مسکو منتقل کرد و بعد از آن موقعی که شوروی آن وقت میخواست با دولت شاهنشاهی روابط حسنه برقرار بکند، ایران فشار آورد که اول باید این تودهایهایتان را از آنجا بیرون بکنید. (پس) همهی اینها را فرستادند برلین شرقی. برای این که آلمان شرقی آنوقتها هیچ روابط دیپلماسی با کشورهای غربی نداشت و تقریبا غیر از کشورهای همدمشان با هیچ کشوری روابط دیپلماسی نداشت و میتوانست هر کاری بکند. و به این ترتیب تودهایها را آورده بودند آنجا و تمام امکانات را در اختیارشان گذاشته بودند. رادیو داشتند، چاپخانه داشتند، ویلا داشتند، رهبر حزب توده ماشین و رانندهی مخصوص داشت. و من به خاطر پدرم که بدبختانه سابقهی تودهای داشت، به آلمانی شرقی فرستاده شدم.
من به محض این که به آلمان شرقی آمدم دیدم که نه، این به هیچ عنوان آن ایدهآلی که اینها میگفتند نیست و میخواستم برگردم ایران. بعد به من توصیه شد که شما که این قدر با این تودهایها بد هستید، خب برای وطن کار بکنید و بعد از دو سه سالی که تحصیلتان تمام شد تشریف میبرید ایران. من فوری موافقت کردم و با روابط حسنهای که با تمام رهبری حزب توده داشتم از تمام فعالیتهای اینها در داخل و خارج از ایران آگاه بودم و این اطلاعات را میرساندم به تهران.
سال ۱۹۵۴ میلادی بود که وارد آلمان شدم. از سال ۵۶ـ ۵۵ شروع به فعالیت کردم برای تهران، برای وطنم. سال ۱۹۶۱ این جریان لو رفت. و بعد اینها قانونی را پیدا کردند، قانون ، فعالیت ضد صلح. توضیحشان بر این بود که حزب توده ایران همراه همهی کمونیستهای جهان برای حفظ صلح مبارزه میکند و من که به یکی از این احزاب کمونیست، در اینجا حزب توده، ضرر رساندهام، یعنی قاعدتا به صلح زیان وارد آوردهام، و به این ترتیب خلاصه من را محکوم کردند و آنجا حبس ابد گرفتم.
دیوار برلین از میدان "پوتسدامر" نیز میگذشت. عکس بالا "پوتسدامر پلتس" را در سال ۱۹۸۹ (پیش از فروپاشی دیوار) نشان میدهد.
چه خاطراتی از آن دوران به بادتان مانده؟
میدانید، من تمام عمری را که در آلمان شرقی گذراندم، فقط زندان نبود. شانزده سالش زندان بود، ولی چهارسالی هم من دانشجو بودم. آن وقتهایی که تحصیلم را تمام کردم، خاطرات جوانیست. خاطرات جوانی، شما در هر موقعیتی هم که باشید، خاطرات خوبی است. اولین شیطنتها، اولین چیزیهایی که خب (خاطرهاش) تا ابد میماند.
ولی رویهم رفته... ببینید، در حال حاضر برلین شرقی و برلین غربی وجود ندارد و دیوار و مرزی هم وجود ندارد. ولی برای من یک مرز نامریی وجود دارد. من وقتی با ماشین به آنجا میروم، (هنوز) یک جوری احساس ناامنی میکنم.
و خاطرات خوب از زندان... نه! خاطرات خوب نمیشود گفت، برای این که اصلا... خاطرهی خوب پس از فروپاشی، سر زدن به آن زندانی است که من شانزده سال در آن بودم: زندان "باوتسن ۲" که امروزه موزه شده است و من جزو فعالان آنجا هستم که این موزه را نگه دارم. آنجا سخنرانی دارم و مردم معمولی، دانشآموزان را در زندان میچرخانم و برایشان توضیح میدهم که حقوق زندانیان آنوقتها چه بود و زندگی آنجا چه جوری میگذشت. من وقتی به برلین شرقی میآیم، احساس بدی دارم، ولی وقتی در آن زندان هستم، احساس پیروزیست. چه کسی آنوقتها فکرش را میکرد، وقتی من در آن سیاهچال بودم که (بعدها) با کلیدی در دستم به مردم معمولی توضیح بدهم که کارگاههای کاری اینجا چه جوری بودند، حمامها چه جوری بودند، زندگی اینجا چه جوری میگذشت، غذا چه میخوردیم و غیره و غیره.
میدان "پوتسدامر" برلین در سال ۲۰۰۹
به نظر شما درس تاریخی این اتفاقی که افتاد، یعنی از بین رفتن بلوک شرق، چه میتواند باشد؟
از لحاظ بینالمللی همهی دنیا نفس راحتی کشید. گفتند حالا دیگر جنگ سرد تمام شده، دیگر خطر جنگ داغی هم وجود ندارد، حالا دیگر بشریت آزاد شد، دیگر بشریت راحت و آسوده (است) و آن دیکتاتوری به آن ترتیبی که نصف دنیا را گرفته باشد، حداقل بخشی از آسیا و اروپا را، دیگر وجود ندارد و زندگی را میشود از نو شروع کرد. این آرزو یکی دو سال ماند، که فقط یک آرزو بود که بعد دیدیم خطرات دیگری آمد که اصلا هیچ کس انتظارش را نداشت. بزرگترین خطری که من فکر میکنم بشریت گروگانش است، خطر تروریسم اسلامی است.
فکر میکنید که با از بین رفتن بلوک شرق، وضعیت جهان بهتر شده یا بدتر؟
بدتر شده. برای این که همانطور که گفتم آنوقتها خطرها حسابشده بود، الان حسابنشده است. آنوقتها خطر از یک جا پا میشد، الان از دو سه جهت است و شما واقعا نمیدانید، چی کجا منفجر میشود.
خطرهایی وجود دارد برای دنیا، که متاسفانه یکی هم برنامهی هستهای ایران است. ولی خب مسئلهی فلسطین است که من فکر میکنم سالهای سال هم نتواند حل بشود، مسئلهی افغانستان است، مسئلهی عراق است.
مصاحبهگر: فرهاد پایار
تحریریه: رضا نیکجو