1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

فرهاد فرجاد: آن سیستم اندیشه را کشت

فرجاد، از کادرهای بانفوذ حزب توده، از سال ۱۹۶۲ در آلمان غربی زندگی می‌کرد. پس از انقلاب به ایران بازگشت و در سال ۱۹۸۳ دوباره به آلمان غربی پناهنده شد. او از سیستم سوسیالیستی آلمان شرقی می‌گوید او از خاطرات تلخ و شیرینش.

یکهزار صلیب چوبی به یاد قربانیان دوپارگی آلمان (در کنار قطعه‌ای از دیوار برلین)

فرهاد فرجاد در سال ۱۳۲۲ (۱۹۴۳) در خانواده‌ای نسبتا مرفه در تهران زاده شد. برای نخستین بار در سال ۱۳۴۱ به آلمان (غربی) آمد و در شهر اشتوتگارت اقامت گزید. او در ارتباط با یک گروه برای فعالیت ایدئولوژیک به خارج آمده بود، به این امید که هر چه زودتر به ایران بازگردد.

اقامت او در آلمان (غربی) اما نزدیک به ۱۷ سال طول کشید. او در روز ۲۱ بهمن ۱۳۵۷ در هواپیمایی که تمامی مسافران آن فعالان سیاسی مخالف نظام سلطنتی بودند، به ایران بازگشت.

در جریان سرکوب حزب توده توسط جمهوری اسلامی، فرهاد فرجاد در سال ۱۳۶۲ از راه پاکستان ایران را ترک کرد و تا امروز در تبیعد یه سر می‌برد.

• گفت‌ وگو با فرهاد فرجاد

حضور ذهن فرهاد فرجاد اعجاب برانگیز است. او حین صحبت در باره‌ی بحران سیاسی ایران پس از انتخابات دور دهم ریاست جمهوری، بی‌درنگ به دهه‌ی ۱۳۳۱ برمی‌گردد و از نشست سازمان جوانان فلان حزب در فلان شهر می‌گوید و با همان سرعت به واقعه‌ای در فرودرین ۱۳۶۲می‌نگرد و در یک چشم به‌هم زدن، با چند تجزیه و تحلیل به این نتیجه می‌رسد که «یکی از دلایل بحران اقتصادی فعلی، تشدید سیاست بهره‌کشی بی‌بندوبار سرمایه در شرایط دوران بعد از فروپاشی کشورهای سوسیالیستی است.»

فرهاد فرجاد

فرجاد به سرعت و گشاده‌رو از وقایع تاریخی می‌گوید و جزئیات نشست‌ها و بحث‌ها و حتی شیوه‌ی گفتار فلان سخنور در فلان نشست را به یاد می‌آورد. اما وقتی این پرسش مطرح می‌شود که فروپاشی دیوار برلین و کشورهای به اصطلاح سوسیالیستی برای بشریت چه به ارمغان آورد، مدتی به فکر فرو می‌رود و سپس با چهره‌ای درهم می‌گوید:

«آن سیستم یک سیستم نازاینده، بسته و در حقیقت محکوم به فنا بود، سیستمی که جلوی هر حرکت چپ و دموکرات را می‌گرفت، سرکوب می‌کرد ... من همیشه گفته‌ام، بدی استالین فقط این نبود که آدم‌ها را کشت، استالین و آن سیستم اندیشه را کشتند (...) به نظر من از بین رفتن آن (سیستم) درست است که در آن، منظورم آن تاریخی است، شاید به ضرر باشد، (چون) یک قدرت کم شده، ولی برای آینده خوب است.»

بلدوزر جمهوری اسلامی

فرهاد فرجاد تاکید می‌کند، رسیدن به این نتیجه که سیستم حکومتی در "اتحاد جماهیر شوروی" سابق و کشورهای وابسته به آن، یک شانس تاریخی برای برقراری عدالت در جهان را از بین برد، برای او همواره دردناک بوده است. نقطه‌ی آغاز ‌«شناخت این سیستم نه در اثر فروپاشی آن، بلکه در نتیجه‌ی جمع بندی تجربه‌ی انقلاب ایران بوده است». او می‌افزاید:

«تجربه‌ی انقلاب ایران و شکست آن، بولدوزری بود که مغز ما را شکافت. به نظر من انقلاب ایران یکی از انقلاب‌های بزرگ جهان بود و تجربه‌ی آن خیلی مهم است. من خودم شاید یکی از ارتدکس‌ترین کمونیست‌های دنیا بودم (...) بریدن من از این جریان فقط با کمک یک جریان بزرگی مثل انقلاب ایران و تجربه‌ی انقلاب ایران می‌توانست صورت گیرد».

پس از فروپاشی سیستم شاهنشانی در ایران، فرجاد ورفقایش در حزب توده برای پیروزی کامل انقلاب و "تعمیق" آن تلاش زیادی می‌کنند. اما فرجاد می‌بیند که هر چه قدرت انقلابیون حاکم بیشتر می‌شود، دامنه‌ی دمکراسی محدودتر شده و روند سرکوب نیروهای آزادی‌‌خواه گسترش می‌یابد، و در آخر، حزب محبوب او نیز به زیر تیغ استبداد می‌رود.

۲۳ اوت ۱۹۶۱: بچه‌های برلینی (برلین غربی) با کنجکاوی به آنطرف دیوار تازه ساخته‌شده نگاه می‌کنند.

۲۳ اوت ۱۹۶۱: بچه‌های برلینی (برلین غربی) با کنجکاوی به آنطرف دیوار تازه ساخته‌شده نگاه می‌کنند.

به گفته‌ی فرهاد فرجاد، ساخت و پرداخت «خط امام » توسط حزب توده و تبلیغ پیرامون آن طوری بوده که اعضا و حتی کادرهای حزب نیز به آن باور کرده بودند. او به نقل از ایرج اسکندری می‌گوید، «خط امام مثل تصویر یک جارختی بر دیوار» بوده که او و سران حزب توده تلاش می‌کرده‌اند، لباس‌های خود را به آن آویزان کنند.

فرجاد همچنین درمی‌یابد که فضای سیاسی حاکم بر جامعه بیش از بیش شبیه کشورهای سوسیالیستی شده است؛ فضایی که اکنون او را زجر می‌دهد. او می‌گوید:

«به خودم رجوع کردم: چرا من باید چیزی را که خودم خوشم نمی‌آید، بگویم خوب است؟ به حساب چه کسی من دارم این چک را می‌کشم؟ من از کدام پرولتاریا سوال کرده‌ام که حالا به نام او می‌گویم این خوب است؟»

فرجاد معتقد است که تجربه‌ی انقلاب ایران باعث شده که ایرانیان، به ‌ویژه نیروهای چپ و افراطی، از نظام‌های تک‌حزبی فاصله بگیرند، به دموکراسی روی بیاورند و خشونت را نفی کنند.

رفتار ناخوشایند "حزب برادر"

پس از یورش نیروهای جمهوری اسلامی به حزب توده، فرهاد فرجاد به همراه دیگر رفقایش برای ادامه‌ی فعالیت‌های سیاسی، ایران را ترک می‌کنند. در این زمان "حزب برادر" در آلمان شرقی اعلام می‌کند که به آنها همانند گذشته اجازه فعالیت سازمانی و حزبی نمی دهند.

«آنها گفتند که ما هیچ کادر حزبی از کشورهای صنعتی نمی‌پذیریم. اگر کسی می‌خواهد درس بخواند می‌تواند به اینجا بیاید. یعنی، کادرهای حزبی باید می‌رفتند به کشورهای سرمایه‌داری، چون آنها نمی‌خواستند که روابط‌‌شان با ایران خراب شود».

از صحبت‌های فرجاد چنین برمی‌آید که از همان ابتدای آشنایی با شیوه‌ی حکومتی در"جمهوری دموکراتیک آلمان"، با آن و با رفتار "رفقا" در این کشور، صددرصد موافق نبوده و حتی از سیستم شهرسازی و شیوه‌ی زندگی در این کشورهم ناراضی بوده است. مثلا زمانی که او نخستین بار در سال ۱۳۴۴ (۱۹۶۵) به آلمان شرقی می‌رود، خیابان‌های پهن و تاریک و خلوت، و دیوار برلین را نمی‌پسندد، اما فکر می‌کند که سیستم سوسیالیستی، دوران اولیه‌ی رشد خود را طی می‌کند و دیوار و سیم خاردار برای جلوگیری از فرار مغزها و نخبگان به کشورهای سرمایه‌داری، ضروری هستند.

او با لبخندی تلخ می‌افزاید:

«من خودم هیچ وقت دلم نمی‌خواست آنجا زندگی کنم. این هم یکی از چیزهایی بود که بعدها که از حزب بریدم، فکرکردم که به چه مناسبت چیزی که خودم دوست ندارم به دیگران توصیه می‌کنم و برای جامعه قبول می‌کنم و چرا باید برای آنها خوب باشد؟ منتها نه اینکه من حقه‌بازی می‌کردم، بلکه در درونم خودم را سرزنش می‌کردم که شاید روزی من به این درجه برسم که این چیزها را بفهمم و قبول کنم. توصیه من به خودم این بود که آن درست است و من غلطم».

۱۰ نوامبر ۱۹۸۹: شهروندان جوان برلین غربی و برلین شرقی بر دیواری که سمبل جدایی بود ایستاده‌اند و سرود آزادی می‌خوانند

۱۰ نوامبر ۱۹۸۹: شهروندان جوان برلین غربی و برلین شرقی بر دیواری که سمبل جدایی بود ایستاده‌اند و سرود آزادی می‌خوانند

پذیرش شکست

در سال ۱۹۸۳، شش سال پیش از فروپاشی دیوار برلین، فرجاد متوجه‌ی رکود و در جا زدن کشورهای سوسیالیستی در مقابل کشورهای سرمایه داری می‌شود و یکی از علل آن را عدم پویایی فکری ـ ایدئو لوژیک می‌بیند.

فرجاد علاوه بر این، دلایل زیادی برای از بین رفتن حکومت‌های سوسیالیستی موسوم به بلوک شرق برمی‌شمرد، اما معتقد است که فساد اداری و فاصله‌ای که بین "خلق" و حکومتگران افتاده بود، به زوال آن سیستم کمک بزرگی کرده است. او که با مقامات حزب حاکم در آلمان شرقی در تماس نزدیک بود، خود بارها برخوردهای شگفت‌انگیزی با کادرهای حزبی و ماموران حکومتی داشته است؛ برخوردهایی که برای مردم "عادی" آلمان شرقی امری عادی بودند. فرجاد در این راستا به خاطره‌ای اشاره می‌کند:

«وقتی که از ایران بطور مخفی تماس می‌گرفتند و قرار بود که من خبری بدهم، من از غرب تلفن نمی‌زدم، و به برلین شرقی هم نمی‌رفتم، بلکه از باجه تلفنی که در مرز بود، البته در بخش آلمان دموکراتیک، تلفن می‌زدم. یک بار با کیانوری تماس گرفتم. مریم (همسر کیانوری) گفت ۵ دقیقه دیگر تلفن بزن. بیرون باجه نشستم. یکی از ماموران مرزی آلمان شرقی آمد و پرسید، اینجا چکار می‌کنید؟ گفتم می‌خواهم تلفن بزنم. گفت، تلفن خراب است. گفتم نه، درست است. من همین الان تلفن زدم. گفت، شما اینجا حق ندارید ... گفتم: اینجا نوشته، تلفن عمومی، پس من حق دارم. گفت، من به شما می‌گویم، حق ندارید ... گفتم، رئیستان را خبر کنید با او صحبت کنم. دو مامور دیگر آمدند، دستم را پیچاندند و با کتک مرا از مرز انداختند بیرون».

مثل مردم عادی

فرهاد فرجاد سال‌ها برای شرکت در نشست‌های حزبی به برلین شرقی می‌رفت. او می‌توانست با ویزای ویژه و حتی با تشریفات از مرز بگذرد، اما به گفته‌ی خودش ترجیح می‌داد، مثل "مردم عادی" رفت و آمد کند. در نتیجه بیش از دیگر کادرهای احزاب کمونیستی با رفتار ماموران حکومتی آلمان شرقی آشنا می‌شد. او یکی دیگر از خاطراتش را به یاد می‌آورد:

«یکی از رفقای ما که از هایدلبرگ آمده بود، ریش داشت. مامور مرزی به پروپای ما پیچید، چون برای آنها ریش داشتن (ناخوشایند) بود. قیافه‌ی مورد پسند آنها چیزی بود که در کافه‌های بورژوایی اینجا (برلین غربی) مورد پسند بود. باید حتما ریش تراشیده و کراوات داشت. این رفیق ما به مرزبان ایرادی گرفت، یک چیزی را که یادم نیست، گفت این مارکسیستی نیست. مامور پرسید، مثلا شما چپی هستید، مارکسیست هستید؟ گفتیم، چرا نه؟ گفت، پس این قیافه چیه، این ریش چیه؟ رفیق ما جواب داد، مارکس هم که ریش داشت. مامور گفت، آره ولی او توی کله‌اش یک چیزی داشت! آن رفیق گفت، شما چطوری می‌خواهید بگویید که در کله من چیزی نیست؟ (...)»

بهتر که از بین رفت

فرهاد فرجاد اپیزودهای مشابه بیشتری به یاد می‌آورد و به این نتیجه می‌رسد که ماموران حکومتی نه در خدمت سوسیالیسم بودند و نه در خدمت "خلق" بلکه نوعی خودمختاری اعمال می‌کردند.

او تاکید می‌کند که فروپاشی دیوار برلین که سمبل ازبین رفتن سیستم لنینیستی در "اتحاد جماهیر شوروی" سابق و کشورهای وابسته به آن است، امید او را به پیروزی سوسیالیسمی که بر پایه‌ی دموکراسی سیاسی و عدالت اجتماعی بنا شده باشد، از بین نبرده است. او در این رابطه می‌گوید:

«ما شاید دوباره از صفر شروع کنیم، ولی از صفر صفر نخواهد بود، برای اینکه ما این تجربه را داریم و این تجربه‌ی بزرگی است. اگر بخواهم در یک کلام بگویم، با درد می‌گویم، بهتر شد که از بین رفت.».

فرهاد پایار

گزارش های صوتی و تصویری مرتبط

از دیگر نوشته ها