تحول، پيشرفت وزمان بعدازآن،اينها موضوعات مورد بحث انگوشولتسه نويسندۀ آلماني است. اين نويسنده درمصاحبه اي که باصفحۀ انترنت دويچه وله انجام داده، پيرامون برداشت هاي شخصي اش ازآلمان دموکراتيک و"ازبين رفتن غرب"صحبت کرده است:
دويچه وله: آقاي انگو شولتسه، تصويري را که شما از آلمان دموکراتيک داريد چگونه است؟
انگو شولتسه: چگونه تصويري؟ تصوير کتاب ها، تصوير خانه هاي کهنه، زمان زياد و ديدار هاي بسيار زياد در منازل. به گمان من اين خانه هاي شخصي و اپارتمان ها، آشپزخانه ها و همچنان پياده گردي ها، چيزي هاي برازنده بودند. در آلمان دموکراتيک وقتي مي خواستي به ديدن کسي بروي، يا از زمان بسيار قبل با وي قرار مي گذاشتي و يا بدون اطلاع قبلي درب خانه اش را مي کوبيدي، به اميد اين که کسي در خانه باشد. اما همۀ اينها چيز هاي اند که بصورت عام از آن ياد مي شود، و طبعاً مسايل جزئي بودند.
دويچه وله: در پاورقي هاي نشريات آلماني به ياد آوردن آلمان دموکراتيک بازهم يک موضوع بزرگ است. نشريۀ "دي سايت" نوشته است: "آلماني ها موفق نمي شوند که به ياد بياورند. يا دروغ گفته مي شود، يا سکوت اختيار مي گردد و يا دعوا و مشاجره صورت مي گيرد". آيا اين واقعيت دارد؟
انگو شولتسه: با هر تجربۀ جديد، انسان نگاهي هم به گذشته مي اندازد. و طبعاً تجارب ضد و نقيض وجود دارد که با هم مطابقت نمي کند. يک واقعيت به تنهايي وجود ندارد. ازاينرو به نظر من بسيار خوب است که هنر وجود دارد. در صفحه اي از تاريخ، در يک قطعه شعر و يا در يک صحنۀ تئاتر، واقعيت ها را مي توان پهلوي هم قرار داد. راستش را بپرسيد من هم به همين خاطر مي نويسم، زيرا ديگر نمي خواهم عام حرف بزنم.
دويچه وله: آلمان دموکراتيک در واقعيت از بين رفته است. وقتي شما حالا بطور مثال از شهر دريسدن، جايي که ايام کودکي تانرا در آن سپري کرده ايد، مي گذريد، اصلاً چه چيزي در آنجا شما را به ياد گذشته مي اندازد؟
انگو شولتسه: من دو سال پيش به دريسدن رفتم، بدون اين که به دوستانم بگويم، فقط براي اين که يک بار به تنهايي از ميان شهر بگذرم. شهر موقر و خالي به نظر مي رسيد. من هيچگاهي به کليساي زنان آنجا اعانه نداده ام. اما از نماي اين ساختمان خوشم مي آمد. وقتي در مقابل آن قرار گرفتم، ايستادم و با خود فکر کردم: "آه خداي من، آيا اين همان مرکز شهر دريسدن است؟" اما بسيار بدتر از آن ساختمان هاي کانکريتي و گچي را يافتم که در اطراف آن ساخته شده بود و به يک شهرک بازي براي سياحان مي ماند. يکباره احساس کردم چيزي که من هرگز دوستش نداشتم، يعني اين ترکيب معماري عصر باروک و دورۀ استالين در دريسدن، واقعاً يک مهندسي يا معماريي بوده است که از آن تاريخ مشخصي را مي توان خواند. در حالي که ساختمان هاي جديد عاري از چنين خصوصيت و کشش هستند. حالا مي خواهند در مرکز دريسدن يک "شهر افسانوي" را بسازند. اما هدف آنها تنها تجارت و جلب جهانگردان است. چيزي را که من هرگز يک مهندسي نمي پنداشتم، يکباره برايم تقريباً يک سيماي انساني پيدا کرد.
دويچه وله: شما انتقاد کرديد که در اين معماري بسيار پر زرق و برق در پهلوي معماري هاي قديم دورۀ نازي ها و آلمان دموکراتيک منعکس نشده است. به نظر شما اگر بخواهيم آلمان دموکراتيک را به ياد بياوريم، آيا مجمسه هاي سابق لينين را دوباره بسازيم؟
انگو شولتسه: من بسيار خوشحالم که مجسمه هاي سابق لينين دور ساخته شده اند. اما مثلاً در برلين، تخريب کاخ جمهوري آلمان دموکراتيک يک کار پوچ و ناپسند بود. در برلين من يک نفرت برحق را در برابر ساختمان هاي عصري احساس مي کنم. براي انسان چنان تصوري ايجاد مي گردد که يک جهش از دورۀ امپراتوري به جمهوري بزرگ فدرالي آلمان صورت مي گيرد، و اين را در چيز هاي خورد و ريزه هم مي توان مشاهده کرد. من نمي خواهم که ساختمان هاي تخريب شده و يا تغييرات در نما هاي عمارت ها را مقدس بشمارم. اين را که بسياري از ساختمان ها تخريب مي شوند، مي توان به يک شکلي تحمل کرد. اما اين را که پس از تخريب اين مکان ها چه اتفاق مي افتد، به نظر من خطرناک است. مکان هاي عامه پشت سر هم از بين برده مي شوند و جاي آنها را هرچه بيشتر مکان هاي تجارتي مي گيرند. به گونۀ مثال "پوتسدامر پلاتس" در برلين. دراين محل تقريباً تنها جهانگرد ها را مي توان يافت، و برليني ها اصلاً به آنجا نمي روند. اينجا ديگر يک مکان عامه نيست، بلکه مي شود گفت که اين محل به شرکت ها فروخته شده است. به همين گونه چيز هاي زياد ديگري هم اند. دموکراسي آنست که در آن مکان هاي عامه وجود داشته باشند. در آلمان دموکراتيک هميشه محلات عامه وجود داشتند. اما حالا که امکان ايجاد يک مکان عامه مساعد است، عرصۀ تجارت انسان ها را، به عنوان مصرف کنندگان، تنزيل ارزش داده است.
دويچه وله: شما از بين رفتن غرب را نسبت به از بين رفتن شرق، مشکل برگتر خوانده ايد. منظور شما از اين حرف چه است؟
انگو شولتسه: منظور من اقتصادي سازي همه عرصه هاي زندگي است. من خودم شاهد اين نبوده ام که در سالهاي 1970 تا 1980 در آلمان غرب وضع چگونه بود، اما تا جايي که شنيده ام در آن زمان در آنجا يک معيار و يک آگاهي از عدالت اجتماعي وجود داشت. از سال 1990 به اين طرف، از زماني که من آلمان غرب را مي شناسم، روند اقتصاد بدون وقفه ادامه دارد، و سياست در خط عقب نشيني قرار گرفته است. چرا مثلاً قطار آهن را نبايد طوري ساخت که به سود شهروندان اين کشور باشد؟ مي شد که در بهاي تکت قطار تخفيف آورد و يک بديل سازگار با محيط زيست را ايجاد کرد. چرا شبکۀ قطار آهن بايد حتماً مفاد کند؟ در چنين رشد جامعه چيز هاي زيادي اند که از نظر من خوب نيستند، و اين مرا عصباني مي سازد.
دويچه وله: انگو شولتسه در سال 1962 در شهر دريسدن آلمان دموکراتيک سابق به دنيا آمده و اکنون به عنوان يک نويسندۀ آزاد در شهر برلين پايتخت آلمان زندگي مي کند. رماني را که بنام "قصه هاي ساده" در سال 1998 نوشته بود، مدت زيادي نزد بسياري از نقادان ادبي يک "رمان وحدت" پنداشته مي شد.
کتاب جديد شولتسه بنام "Adam und Evelyn" که در سال 1989 نوشته است، نامزد کسب جايزۀ سال 2008 کتاب در آلمان شده بود.
اين مصاحبه را گابريلا شيف انجام داده است.
ابراهيم خيل
ويراستار:ياسر