"داستانهایی برعکس"، اثری است که از سی و دو حرف الفبا، سی و دو عكس از جاوید رمضانی و ده قطعه موسیقی از داریوش تقی پور ساخته شده که به همراه حركت، صدا و تصویر، از طریق لینكهای متعدد با یکدیگر در رابطه قرار میگیرند.
روی جلد کتاب "داستانهایی برعکس" از لیلا صادقی
لیلا صادقی، نویسندهی نوجویی که در داستانسرایی چند رسانه را بهکار میگیرد
در واقع ساختار این داستان به تدریج ایجاد شد و در طی هفت سال، شکل گرفت. کم کم دیدم که جهان این داستان به یک کهکشان داستانی تبدیل شد، به یاد آهنگ حرکات سیارات افتادم و احساس کردم که با نظام ارتباطی موسیقیایی میشود به این اثر غنا بخشید، به گونهای که موسیقی تزئینی نباشد و دلالتگر باشد.
همکاری شما با "تصویرگر" و سازندهی موسیقی چگونه است؟ شما چارچوب کار را برای آنها تعیین میکنید یا آنان از نثر شما الهام میگیرند و بهطور مستقل کار میکنند؟
برای بخش موسیقی، با چند آهنگساز مختلف صحبت کرده بودم. ولی یکیشان بیشتر از بقیه به فضای کارم نزدیک بود و دربارهی داستان و فضای آنها با هم صحبت کردیم. برایش توضیح دادم که چطور حسی از آهنگها را میخواهم و بقیه را به حس خود آهنگساز و ارتباطی که با اثرم برقرار کرده بود، واگذار کردم. دربارهی تصویرها، بیش از صد اثر از جاوید رمضانی را دیده بودم، ولی آن عکسهایی را که احساس میکردم می توانم برایشان داستان بنویسم، انتخاب کردم و از میان آن عکسها نیز در طول مدت نوشتن، بعضی را حذف و بعضی دیگر را جایگزین کردم. چون بعضی عکسها خوب بودند، اما با فضای داستانی جور در نمیآمدند و مجبور میشدم، آنها را عوض کنم.
چرا این کار را نمیتوان یک "اثر موسیقیایی" خواند که بر آن نثری نوشته شده است؟ تقدم و تأخر نوشتن نثر و ساختن موسیقی در این میان تعیینکننده است؟
به این دلیل که اساس و شالوده کار، ادبیات است. وقتی کسی سی دی را در رایانه خود میگذارد، اگر فقط به موسیقی گوش دهد، روایت کاملی از داستانها نخواهد داشت. دیدن عکسها هم برای شکلگیری روایت داستانی کافی نیست. اساس کار متن داستانی است که با تقابل با عکسها گاهی به نقیضه تبدیل میشود و گاهی به یک روایت چند جانبه.
در هر صورت، فقط ده قطعه موسیقی و فقط سی و دو قطعه عکس در این اثر وجود دارد، ولی چیزی حدود هزار و پانصد فایل داستانی هست که خوانش آنها با موسیقی و عکس کامل میشود. یعنی تکنیک اصلی این کار که دادن انتخاب برای ادامهی داستان است، در متن اتفاق میافتد و این متن است که با کمک موسیقی و عکس جنبههای دیگری پیدا میکند، ولی با این حال این سه نظام ارتباطی، یعنی متن، عکس و موسیقی در روایت داستانی هم پای هم حرکت میکنند و داستان را شکل میدهند.
شما روی این اثر شش سال کار کردید. آیا اصولاً خلق و سازش چنین آثاری "وقتگیر" تر از آثار کلاسیک است؟
یکی از علتهای وقت گیر بودن نوشتن این اثر این بوده که تا به حال چنین تجربهای در ایران وجود نداشته است و من در همه مراحل آن با مشکل رو بهرو شدم. برای برنامهنویسی آن سه برنامهی مختلف را محک زدم تا در نهایت برنامه دایرکتور مرا به هدفم نزدیک کرد. مبالغی که برای بستن این کار در نظر گرفته میشد، بسیار بالا بود و در ضمن معلوم نبود که کیفیت مطلوب مورد نظر نویسنده ارائه شود. کار آنقدر گسترده بود که برنامهنویس ممکن بود این همه لینکهای مختلف را با هم قاتی کند. اینکه کدام داستان به کدام داستانها باید لینک بخورد. برای همین هم از لحاظ هزینه وهم از لحاظ کیفیت ارائه اثر به صرفه دیدم که معلم خصوصی بگیرم و خودم کار را ببندم. بعد مسئله گرافیک کار بود که گرافیستها هم مبالغ زیادی را تعیین میکردند و بارها و بارها گرافیک اثر را تغییر دادم با توجه به نظرهای مختلفی که از افراد هنرمند در زمینههای مختلف میگرفتم و از یکی از دوستان گرافیستم نیز نظر گرفتم و بالاخره بعد از چهار پنچ باری که گرافیک کل کار را تغییر دادم، به گرافیک مطلوب رسیدم.
موسیقی آن هم پروسهای طولانی داشت و همه اینها را که از سر گذراندم، رسید به مجوز گرفتن و بعد چاپ و نشر که در همه آن مراحل هم مجبور بودم پا به پای ناشر و صحافی و قالب ساز و چاپخانه و غیره حضور داشته باشم. چون این تجربه برای هیچ ناشری وجود نداشت و خودم مجبور بودم نوع تیغ جلد و تا خوردن آن و حتی قرار گرفتن سی دی را نظارت کنم. خلاصه یک تنه این همه کار کردن، بسیار دشوار بود و متاسفانه یک کاری که میبایست به صورت تیمی انجام می شد، به دلیل علاقه وافر خودم برای به ثمر رسیدن کار، یک تنه انجام شد. کاری که باور نمی کردم که بالاخره به پایان برسد.
چه انگیزهای سبب میشود که ناشران ایرانی در این زمینه سرمایهگذاری کنند؟ استقبال عمومی از این کتاب چگونه بوده؟
شاید یک ناشر وقتی به کسی مثل من پیشنهاد میدهد که کارم را چاپ کند، دقیقا نداند که سراغ چه جور کاری آمده است و فقط یک کار متفاوت را برای کارنامهی کاری خود بخواهد داشته باشد. اما خوشبختانه ناشرانی که سراغ من میآیند می دانند که با یک نویسنده کلاسیک نویس عادی سر و کار ندارند، در نتیجه در انتخاب طرح روی جلد و برعکس نوشتن اسم من دخالتی نمیکنند و همه را به خودم واگذار میکنند.
درباره استفبال عمومی باید بگویم این نوع کارها به مرور مخاطبان خودش را پیدا میکند. کار اولم وقتی درآمد، مخالفان زیادی داشت. وقتی کار دوم من چاپ شد، تازه بعضیها با کار اول ارتباط برقرار کرده بودند و کار دوم را پس زدند. به مرور کار دوم و سوم نیز جایگاه خودش را پیدا کرد. این کار هنوز در ایران ارائه نشده. البته یکبار در دانشگاه علامه طباطبایی درباره آن صحبت کردم و آن را نمایش دادم که خیلیها خوششان آمد و دائم پیگیری میکردند که بالاخره کی این کار چاپ میشود. خوشبختانه بالاخره بعد از مشکلات و سختیهای چند ساله در روند شکل گیری این کار، کار چاپ شده است و بعد از عید نوروز قرار است که پخش شود.
برخورد رسانهها و نقدنویسان ادبی با کتابهای شما چندان مثبت نبوده است. این واکنشها شما را برای ادامهی کار دلسرد نمیکند؟
خب، معمولا رسانهها به متفاوت بودن کار اشاره میکنند، اما اصولاً موافقان زیادی ندارد. کسانی که کارهای متفاوت انجام میدهند، انتظار استقبال عمومی هری پاتر گونه ندارند. این طور کارها به مرور جای خودشان را باز میکنند. البته این سوال را از خیلی از نویسنده ها اگر بپرسی، در پاسخ میگویند، بسیار خوب است که این یک نوع تبلیغ برای کار خودشان محسوب میشود. اما اگر صادقانه بخواهیم بگوییم، ناشران دنبال فروش هستند و اینکه یک کاری به مرور مخاطب پیدا کند، معمولاً برایشان قابل درک نیست.
برخورد مراجع سانسور با این آثار متفاوت، چه تفاوتی با برخورد آنان نسبت به آثار دیگر داشت؟
فکر می کنم سانسور کردن این سوال بهترین پاسخ به آن باشد.
طرح آتی شما؟
کار بعدی من یک فیلم ـ داستان است به نام "نقطههایی که پر نمیشوند". این داستان از هفت بخش تشکیل شده که شش بخش آن از زاویهی دید زن در کتاب روایت میشوند و یک بخش آن از زاویهی دید مرد که به صورت یک فیلم کوتاه است.
مصاحبهگر: فهیمه فرسایی
تحریریه: داود خدابخش