اگر بخواهی سرسام نگیری و در جواب پرسشهایت خود را به ته دره پرتاب نکنی، باید با قدمهای کوچک آغاز کنی. (آیا این نیز یک نوع فرار است؟) هر تغییر کوچکی که من در خود و شکل زندگیم بدهم، جامعهی اطرافم نیز تغییر میکند.
میترا زاهدی و مارکو ینیکه در نمایش کلارا، یاکوب و ...
میترا زاهدی تحصیل تئاتر را از سال ۱۹۸۳ در تهران شروع کرد. پس از آمدن به آلمان و ادامه تحصیل در مونیخ، وین و برلن، در رشتهی تئاترشناسی فوق لیسانس گرفت و رشته ی تعلیم و تربیت تئاتر (Theaterpädagogik) را در مدرسه عالی هنر برلین به پایان رساند.
نخستین تجربهی کارگردانی او در سال ۱۹۸۹ در مونیخ بود که قطعهی کوتاه "فاجعه" از ساموئل بکت را به صحنه برد.
زاهدی در زمان تحصیل و پس از آن همواره با گروه های آماتوری و حرفهای بینالمللی همکاری نموده، در بنیاد چندین گروه تئاتری دخیل بوده، به عنوان بازیگر با کارگردانهای گوناگون همکاری داشته و خود چندین نمایشنامه را با موفقیت کارگردانی کرده است.
اطلاعات بیشتر در مورد کارهای میترا زاهدی در پایان مقالهی وی درج شده است.
میترا زاهدی
میترا زاهدی در پاسخ پرسشهای ما در مورد هویتاش، تجربیاتش در تئاتر و انگیزهاش برای ادامهی کار مینویسد:
هویتم: من انسانم، با همه ی تاریخم. مکانم دنیاست و زمانم امروز و فرهنگم دریافت و پرسش. تلاشم شناخت دشواری های انسان امروزی است، روی زمینی که هرروز در حال تخریبش هستیم. در گذشته پاسخ پرسشهایم را تنها در بیرون و در درگیری با سیستمها جستجو میکردم و امروز – اضافه بر آن – به کنکاش تودرتوی روان انسان میپردازم. پرسشهایم از انسانی است که دانش ابزاریش بیشتر و حکمتش کمتر شده است. البته امروز هم هزاران راه برای آگاهی و خوشبختی پیش رو دارد، اما هنوز گم گشته است و نادان. هنوز از مرگ میترسد و هرروز دستگاههای جدیدی برای مرگآفرینی و تثبیت قدرتش میسازد.
آن که جانی است و آن که قربانی، هر دو انساناند. هردو ذهن و قلب دارند، هر دو نیاز به غذای جسم دارند و عشق. آن که دستور سنگسار را صادر میکند نیز، ترس را میشناسد. در وجود او اما، چه میگذرد که قادر به دادن چنین دستوری است؟ تا چه حد باید انسانیت بالقوهی خود را زیر پا گذاشته باشد که بتواند این گونه عمل کند؟ و آن محکوم، زنی است که قربانی یک سیستم بستهی پدرسالار شده است.
نقش من و تو در کم شدن یا محو شدن زجر آن زن چیست؟ آن "جانیان کوچک، که پیوسته در مراسم اعدام، با چشمان پر تشنجشان محکومی را نگاه میکنند و اعصاب پیر و خستهشان از تصور شهوت ناکی تیر میکشد" نیز انسانند. یا بهتر بگویم، سمبلی از سقوط انسانیت.
ایرینا کوالیک، در نمایش ققنوس در آزمون